تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان دانشگاه صنعتی کرمانشاه
آقا این روزا بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با توئه آقا ! پشت شیشه ماشینمون

با رنگ قرمز نوشتیم یا حسین قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاشیدیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی اره … اینا خونه ! زنگ موبایلمون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه ! لباس سیاه پوشیدیم … محاسن رو بلند کردیم … یه عده چفیه انداختن دور گردنشون ؛ یه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوی گلاب میده ! تسبیح به دست گرف
ت...یم... ! اقا کیف میکنی از این ظاهر قشنگ و بچه مسلمونیمون ؟ …. صب تا شب رادیو تلویزیون و پخش ماشینامون همه هی میگن مظلوم حسین … حسین جان !

میدونی آقا … این کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد میزنیم ! هی قربون صدقه ات میریم … هی زار میزنیم …هی غش میکنیم … هی ضعف میکنیم ! هی تو سرمون میزنیم … هی دیوونه میشیم ! هی از علی اکبر میگیم.. از علی اصغر میگیم… از لب تشنه … از تیر حرمله … از قنداق خونی … از سر بریده ! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از اه یتیمان ! … بازم بگم اقا ؟

آقا معذرت ! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی میگیم حسین …حسین ! این حسین حسین گفتنمون … این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی ارزه ! اقا جون اگه ادم حسینی باشه مگه ریا میکنه …؟ مگه گرونفروشی میکنه …؟ مگه حق بچه یتیم رو میخوره ؟ مگه وعده سر خرمن میده ؟ مگه دروغ میگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه میفته ؟ مگه مردم ازاری میکنه ؟ مگه مال بیت المال رو چپو میکنه ؟ مگه حق رو ناحق میکنه ؟ مگه دین رو به دنیا میفروشه ؟ مگه ربا خواری میکنه ؟ دِ نمیکنه دیگه اقا !

اقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون … اقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم شدیم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه ! اینو گفتم که نگی نگفتی ! نگی میخواستیم گولت بزنیم ! کارمون خرابه اقا ! خودمون میدونیمُ بس !

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 2:2 |
جهان سومی ؟!!

 

ویژه: بعضي سوختن ها جوري هستند که تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميکني...داستان کيفيت زندگي و "رشد" آدمها در جاهايي که " جهان سوم" ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست ...از هر دوره که ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي...

شادي ها و دغدغه هاي کودکي ما : در همان گوشه دنيا که "جهان سوم " ناميده ميشود، شادي هاي کودکي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يک... شادي کودکيمان اين است که کلکسيون " پوست آدامس" جمع کنيم...يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا کنيم و با چوبي آن را برانيم... توپ پلاستيکي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست کنيم و در کوچه هاي خاکي فوتبال بازي کنيم... اما دغدغه هايمان ترسناک تر بودند...اينکه نکند موشکي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند... اينکه نکند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم کند.....

از ديفتري ميترسيديم... از وبا.... از جنون گاوي..... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بين انگشتان دستمان که تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود... تکليفهاي حجيم عيد ... يا کتابهايي که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار ميداد...

شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما: دوره اي که ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده...

 

در آين دوره، شادي هايمان جنس " ممنوعي" دارند... اينکه موقتي عاشق شوي...دوست داشتن را امتحان کني... اينکه لبت را با لبي آشنا کني... اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميکرديم...در خيالمانعاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم... کلا زندگي يک نفره اي داريم با فکري دو نفره.... اين ميشد که ياد بگيريم "جهان سومي" شادي کنيم... به جاي اينکه دست در دست دخترک بگذاريم،او را ...با او قدم نزنيم و فقط دنبالش کنيم...يا اينکه نگوييم" دوستت دارم" و بگوييم " امروز خانه خالي دارم"

 

در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...اينکه از امروز که 15 سال داري، بايد مثل يک مرتاض روي کتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بکشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني... بترسي از اين که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي" ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغيين کنند... تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...

شادي ها و دغدغه هاي جواني ما: شادي ها کمرنگ تر ميشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شايد هم اين باشد که شادي هايت هم، شکل دغدغه به خودشان ميگيرند...مثلا شادي تو اين است که روزي خانه و ماشين ميخري ... اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...هدفي که حتما بايد "جهان سومي" باشي که آنرا داشته باشي... و هيج جاي ديگربراي کسي هدف نيستند...

 

معبارهاي " آدم خوب بودن" جهان سومي هم دغدغه تو ميشود.....اينکه سر پا مثانه را خالي کني يا نشسته.... اينکه موهاي کجاي بدنت را ميتراشي و کجا را نميتراشي...و ميترسي از اينکه نکند کسي قبل از خدا، تو را در اين دنيا محاکمه کند...

بعضي از شادي هايت غير انساني ميشوند...با پول شهوتت را ميخري...با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب... با دود دغدغه هايت را کمرنگتر ميکني و غبار آلود...

 

.

اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو، جهان سومي ميشوند... اينکه در سال چند بار لبخند ميزني...در روز چند بار گريه ميکني...راهي که تو را به بهشت و جهنم ميرساند... و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست....

در اين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يک زن هم ميتواند براحتي تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست... لبخند بي جاي زن هم دليل (......) اوست...

در اين جهان سوم ، کسي را نداري که به تو بگويد چقدر مسواک و خميردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...اينکه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و کسي قرار نيست براي اين کار به تو کمک بکند.... اينکه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست...

 

 

گاهي فکر ميکني که به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت کني تا از جهان سومی بودن رها شوي...اما ميفهمي که با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميکنند... گاهي ميماني که اين جهان سوم است که کيفيت تو را تعيين ميکند يا اينکه "تو " جهان سوم را درست ميکني؟

نام نويسنده حداقل براي من ناشناس است.اما حرفهاش خيلي آشنا

يک بار يک دانشجوي خارجي از استاد پرفسور محمود حسابي پرسيد، "مي گويند شما از جهان سوم آمده ايد ،جهان سوم چگونه جايي است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جايي است که اگر بخواهي کشورت را آباد کني، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهي خانه ات آباد شود بايد در تخريب کشورت بکوشي "

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 13:30 |
۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند. 

۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند. 

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند. 

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند. 

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند. 

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند. 

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند. 

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند. 

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است. 

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند. 

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟ 

… 

نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 0:19 |

گر می‌نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غرّه مشو از آن که می می‌نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را

*

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است

وآن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی هیچ است

وآن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

*

امروز که نوبت جوانی من است

می نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید گرچه تلخ است، خوش است

تلخ است، از آنکه زندگانیِ من است

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در شنبه پانزدهم آبان 1389 و ساعت 22:52 |
عاقبت درس نخواندن!

ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود (دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش.زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (اینگفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشتاولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم.رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم.سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونی ایشان است اینها!)وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم!بیاید بچه ها كارتون دارم!پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم:
- همین؟
گفت:
- بله
گفتم:
- میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 23:50 |

آقا معلممان گفت تا انشایی با موضوع دانشجو بنویسیم.

اصولن دانشجو شدن كار خیلی آسونیه كه حتی آبجی كوچیكه ما كه هنوز از مای بی بی چیك چیك استفاده میكنه هم میتونه از پسش بربیاد. مثلا همین پسرعموی ما كه هنوز كتاب رو  با "ط" مینویسه، موفق شده تو رشته كاردانی مجازی فراگیر غیرحضوری شبانه علمی كاربردی آبیاری گیاهان كف دریا، با گرایش كفهای دست نیافتنی تو دانشگاه آزاد واحد "منگل آباد سفلی" قبول شه. تازه همه جا هم مهندس صداش میكنن. اگر هم نتونستین تو كنكور قبول بشین، اصلن مهم نیست. چون تو ایران میشه مدارك لیسانس، دكترا، پروفوسورا و حتی پی اچ دینگ رو به راحتی خرید و بعدش به عنوان نماینده مجلس یا وزیر مشغول به خدمت رسانی شد. فقط یه سری آدم علاف مثل داداش بزرگه ما، پیدا میشن كه بشینن یه سال درس بخونن تا دانشگاه سراسری قبول بشن و بعد 4 سال جون كندن، به  صنف "لیسانسه های بیكار" ملحق بشن.

البته درسته كه دانشجو شدن آسونه، ولی خطرات زیادی دانشجوها رو تهدید میكنه.یكی از این خطرات مسئله احتیاط و مواد مخطر هست.اگر كسی تو دانشگاه سیگار نكشه بقیه  بهش میگن: دانشجو باید روشنفكر باشه. یعنی چی سیگار نمیكشم؟ مگه تو نمی خوای روشنفكر باشی؟؟ برو یه خورده كتابای صادق حمایت بخون تا بفهمی چی به چیه!!!. البته فقط مسئله سیگار نیست. خودم شنیدم كه همكلاسیای داداشم تو دانشگاه بهش گفتن:پیوند بیا بریم بوفه یه چیزی بزنیم تو رگ!هه... فكر كردن!نمیدونن كه ما همه قسمتای "مستند شوك" رو دیدیم و میدونیم تو رگ زدن روش استمال ماده مخطری به اسم هورایینه.داداش ، خودتی!!! یكی دیگه از خطراتی كه دانشجوها مثل حیوون با وفا ازش میترسن، مشروطیه.مثل این كه این جا به تجدیدی خودمون میگن مشروطی. ولی فرقش اینه كه اینجا اگه كسی مشروط بشه، از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادربزرگ و كلیه اقوام درجه 1و2و3 ایشون تعهد میگیرن و اجداد محترم طرفو میارن جلوی چشماش.تازه از امتحان شهریور و دی هم خبری نیست. چقدر بدبختن اینا!!!

البته ما در طی تحقیقات خودمون، نتونستیم بفهمیم كه هدف از رفتن به دانشگاه چیه.یه سری میان تا كارای سیاسی بكنن. بعضیا هم كه فقط واسه تفریح میان و به همه چی از درس دادن استاد گرفته تا شنیدن خبر مشروطی خودشون میخندن. حدود 120 درصد هم فقط واسه ناهار میان. چیزی كه مشخصه اینه كه هیچ كسی واسه درس خوندن نمیره دانشگاه. اگر هم یكی هدفش فقط درس خوندن باشه، همه "سیب زمینی" صداش میكنن!! در پایان جا داره كه از دانشگاه صنعتی کرمانشاه و اداره  برق و گاز و... ،شهرداری منطقه 4 ، خانواده محترم رجبی، محمد مایلی كهن و مسعود ده نمكی عزیز( به خاطر فحشایی كه ازشون یاد گرفتم) و كلیه عزیزانی كه ما رو در نوشتن این انشا یاری كردن تشكر كنم !

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 23:42 |

این که من مشروط شدم :

 

تقصیر آموزش بود که امتحانات را پشت سر هم انداخته بود.

تقصیراین یکی استاد بود که امتحان پایان ترم را سخت طرح کرد.

تقصیر آن یکی استاد بود که امتحان پایان ترم را آسان طرح کرد.

تقصیر نفر جلویی بود که سر امتحان به من تقلب نداد.

تقصیر نفر عقبی بود که همش سر امتحان تقلب می خواست.

تقصیر خواهرم بود که درس نخواند استادم بشود و نمره های عالی برایم رد کند. ( حتی استاد حل تمرین هم می شد ما راضی بودیم به خدا !! )

تقصیر مادرم بود که با مسئولان آموزش دوست نشد تا برایم پارتی بازی کنند.

تقصیر پدرم بود که آنقدر پول نداشت برایم مدرک دکتری از دانشگاه شریف بگیرد که من مجبور نشوم درس بخوانم.

تقصیر شاگرد اول کلاس بود که با نمره ی بالایش باعث شد بقیه نمرات خوشگل را شیفت ندهند.

تقصیر آن همکلاسی بود که جزوه من را برد و صفحاتش را یک در میان برایم پس آورد !!

تقصیر شبکه 3 بود که همش فوتبال پخش می کرد.

تقصیر آمریکایی هاست چون همیشه تقصیر آنهاست.

تقصیر دوستم هست! می دانم که آه او مرا گرفت!

تقصیر هوا بود که خیلی گرم شده بود .

تقصیر صندلیه  نفر ته کلاس بود که تمرکزم را به هم می ریخت!

تقصیر دختر خاله ام بود که گفت برو این گرایش.

 

اصلا تقصیر همه کس و همه چیز بود! حتی شما دوست عزیز . . .

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 و ساعت 1:39 |
ضمن عرض خیر مقدم به پذیرفته شدگان مقطع کارشناسی ورودی ۱۳۸۹ دانشگاه صنعتی کرمانشاه و تبریک کسب این موفقیت به این عزیزان، به اطلاع می رساند:

جهت ثبت نام در روزهای چهارشنبه ۱۳۸۹/۶/۲۴ و پنج شنبه ۱۳۸۹/۶/۲۵ در محل دانشگاه صنعتی کرمانشاه واقع در میدان آزادگان، ابتدای شهرک پردیس حضور یابند.

مدارک لازم جهت ثبت نام:

۱-عکس ۴×۳ (۱۲ قطعه)

۲-اصل و کپی شناسنامه (۲ نسخه از تمام صفحات)

۳- اصل و کپی کارت ملی (۲ نسخه)

۴-کپی کارنامه ی کنکور

۵-اصل و کپی مدرک دیپلم یا گواهی موقت پایان تحصیلات دوره ی متوسطه

۶- اصل و کپی مدرک پیش دانشگاهی یا گواهی موقت پایان تحصیلات دوره ی پیش دانشگاهی

۷-تأییدیه ی ارزش تحصیلی (دیپلم و پیش دانشگاهی)

۸-در صورت مشخص بودن وضعیت نظام وظیفه آقایان، اصل و کپی مدارک مربوطه (دفترچه آماده به خدمت، کارت معافیت یا کارت پایان خدمت)

تذکر۱: دانشجویان ورودی جدید پذیرفته شده در دانشگاه صنعتی کرمانشاه پس از ثبت نام، از مورخ ۱۳۸۹/۶/۲۷ به مدت یک هفته به اردوی بازدیدهای علمی از مراکز صنعتی مهم استان اعزام خواهند شد.

تذکر۲: پس از اتمام اردوی بازدیدهای علمی، کلیه ی دانشجویان ورودی جدید به اردوی سیاحتی-فرهنگی اعزام می گردند.

تذکر۳: اطلاعیه ی شرکت در مراسم معارفه ی دانشجویان ورودی جدید متعاقباً اعلام می گردد.

خاطر نشان می گردد شرکت در برنامه های در نظر گرفته شده برای کلیه ی دانشجویان ورودی جدید الزامی است.

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در شنبه بیستم شهریور 1389 و ساعت 1:12 |

استاد جان :

قربان ديدگانت، استاد جان خدا را

جانا محبتي کن اين بنده ي خدا را

من مخلص تو هستم، اصلا? فداي کفشت

با نمره اي بخندان اين قوم بينوا را

لطفي نما و بر ما اندک عنايتي کن

باور نما نگويم با غير، اين ماجرا را

استاد جان کرم کن، بر ما مگير خرده

کاين جزوه اي که گفتي، دق مرگ کرد ما را

چند اسم خارجي را با چند شکل و درهم

تحويلمان تو دادي آخر چه سود ما را ؟

هر وقت ديدمت من جسمم به لرزه افتاد

گويي که موش بيند آن گربه ي جفا را

آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

اما به دور گردان اين صفر بي صفا را

يک ترم با تو بودم، رقصيده ام به سازت

شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 14:46 |
اهل دانشگا هم،

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.



استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در یکشنبه بیستم تیر 1389 و ساعت 18:11 |
سلام

بی مقدمه میریم که داشته باشیم ادامه مطالبی رو که فقط جهت شاد کردن و خندوندن شما تو وب میزارم

____________________________________________________________________________________

کل کل شاعر زن و شاعر مرد:

شاعر زن میگه :


به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !


وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره
، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید




شاعر مرد در جواب میگه :

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !
دوستان مطلب فقط برای طنز و سرگرمی بوده پس
لطفا به کسی بر نخوره !

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 و ساعت 0:56 |

زمانی که بچه بودیم دنیا چقدر زیبا بود. چقدر همه چی رنگ و بوی امید داشت و همه چی سرشار از امید و عشق به آینده.

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن.

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی.

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها.

این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم و...

و مدام این جمله روی زبونمون بود . وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم ..

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم ... چقدر آرزو داشتیم.

دنیا دنیا امید.

چقدر بزرگ شدن درد آور بود.بزرگ شدیم و هیچ نشد.

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز .هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراری تر.

کار و کار و کار برای هیچ....

آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم. شد زندگی، و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها. داشتن و ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش.

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن.

دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم.

ردشدیم بارها و بارها و بی پناه.

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یم را به دست بزرگ و نرم پدرمی‌دادیم و طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم.

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیرم،

و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند.

دیگه نه امیدی به سال دیگه. نه به خرداد ونه به مهر.

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ......
+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 13:45 |
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند


+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:18 |

مهندس لایقی درگذشت


مهندس حاج شهرام دو کانه ای دوست و همکلاسی عزیزمان دار  فانی را وداع گفت و بسوی درگاه احدیت پرواز نمود.


ضمن تسلیت به بازماندگان ایشان علی الخصوص خانواده محترمشان ، از خداوند متعال آرامش ابدی را برای ایشان خواستاریم.

+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در جمعه بیستم فروردین 1389 و ساعت 23:16 |
ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوارشده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!

خصوصیات دانشجویان دختر:

ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERRORمیدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) درفاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقداربسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.
اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)


ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدامیکنند . همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!


ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازکمیشودوسیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!همیشه در دانشگاه از قسمتهای ''پر پسر'' عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالامخشو بزن دیگه چلمن!)شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدنهای مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟


ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سرکلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه
فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایشآرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BFشان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)



ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!


ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!


ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونارو.......!)جای جایدانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم
پا می دهند.عضو مارشال – مدرن میشوند و عکس یک بدبختی را میبینند.(متوجه میشوند خداوند چه علاقه بسیار زیادی به خلق گلابی دارد!! احتمالاًاون بدبخت همون گلابی هستش که از پشت کامیون افتاده ..........!!!) به او پیشنهاد دوستی میدهند و از چاله به چاه می افتند!!!!

بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند.


دختراي دانشگاه آزاد از ترم يك تا 8

از بدو ورود به دنبال شاخترين پسر دانشگاه مي گردند ولي عمرا پيداش نمي كنن!!!!!!

__________________
+ نوشته شده توسط امیر رحیمی در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت 23:37 |